بسوزي عشق كه بسوزاندي جگرم را
آوردي تنهايي و بسوزاندي شاديم را
ندانم گناهم چه بود اي عشق
كه آمدي و بسوزاندي جگرم را
ندانم چه گويم، گويم بسوزي اي دل
يا بسوزي عشق كه بسوزاندي جگرم را
ببستم دل به زيبا دختري ز آلم
ندانم دختر يا عشق بسوزاند جگرم را
دوست داشت جز من دگري را
ندانم دختر، عشق يا رقيب بسوزاند جگرم را
برفت و دگر نديد شادي دلم
ندانستم چگونه برفت پس از آنكه بسوزان عشق جگرم را
بگذشت روزگاران عمر يكي پس از ديگري
ندانستم چگونه بگذشت ايام پس از آنكه بسوزاند عشق جيگرم را
برفت عمرم همچو تند باد هاي فراوان
اما نبردم زياد آن عشقي كه بسوزاند جگرم را
كنون كه مرا بر بالين مرگ نهادند
نيامد بر بالينم آن عشقي كه بسوزاند جگرم را
نيامد بر بالينم آن
عشقي كه بسوزاند جيگرم را
اي كاش وجود نداشت
اي كاش عشق معنا نداشت
اي كاش دورويي معنا نداشت
اي كاش غريبه وجود نداشت
اي كاش نا رفيق و جود نداشت
اي كاش ميون ما جدايي معنا نداشت
اي كاش غم دوري ميون ما معنا نداشت
اي كاش، اي كاش ، اي كاش وجود نداشت
اي كاش اين اي كاش ها وجود نداشت
اي كاش غم دوري تو وجود نداشت
اي كاش غم دوري تو وجود نداشت